محمدصالحمفتاح در جدیدترین مطلب وبلاگ "آذرباد" نوشت: پنجشنبه شب خانه یکی ازدوستان قمی با یکی از محافظان آقا همکلام شدیم. خاطرات شیرینی داشت.میگفت:
* پیرمردی روز استقبال از رهبری در میدان آستانه دیدم که جلویجمعیت تحت فشار در حال له شدن بود. از میان جمعیت نجاتش دادم و او را جلویجایگاه رساندم. بعد از چند دقیقه دیدم که میخواهد یواشکی از کنار جایگاهجلو برود. جلویش را گرفتم. دستش را بالا برد تا توی گوشم بزند. صورتم رابردم جلو گفتم بزن، اما اجازه نمیدهم بروی! توی دلم میگفتم نکند واقعاًبزند! پیرمرد خندهاش گرفت. سر جایش نشست. آقا بهمان گفته بود اگر به شماتوهین کردند و کتکتان هم زدند چیزی نگوئید…
* مردیدر میان صحبت آقا در حسینیه امام خمینی سر وصدا کرده بود. با اشاره رهبریاو را به حیاط پشت برده بودیم. سخنرانی آقا که تمام شد، و از حسینیه بیرونآمد، مرد به سمت آقا پرید. یکی از محافظان او را گرفت. مرد هم سیلی محکمیبه گوش محافظ آقا زد. آقا رفتند جلو و محافظ را در آغوش گرفتند و صورتش رابوسیدند. بعد رو به مرد کردند که حالا حرفت را بگو…
برچسب:
نویسنده: JANAT